برایتان خدایی مهربانتر آرزو می کنم
![]()
برایتان خدایی مهربانتر آرزو می کنم
-ببخشید نتونستم کمکی کنم ...
-من خودم هم نمیتونم کمکی به خودم کنم . انتظاری از تو نداشتم
شاید به شانس اعتقادی نداشته باشم ، اما به بدشانسی چرا
پی نوشت : گه بگیرن این زندگی رو
از این دست جمله ها رو خیلی شنیدم " از وقتی مامی رفته کانادا این پدر ما هر شب دست یه دخترو میگیره میبره اون یکی خونه " و بعدش هم قاه قاه . اما هیچ وقت همچین جمله ای ازشون نشنیدم " نمیدونی که .... دیشب که بابام نبود مادرم یه مرتیکه رو آورده بود و تا صبح داشت مادرم رو .... " .
تو مسائل ناموسی موارد مشابه زیاد اتفاق میفته . مثل مردهایی که بعد یه عمر جنده بازی ، زنی میگیرن که به قول معروف چشم و گوشش بسته باشه . حالا چرا من دارم این شر و ورها رو تاب میدم باشه واسه بعد
یک چیزی بیشتر از باقی چیزها حال من رو بهم میزنه تناقض در رفتار و گفتار ه . مثلا هیچ وقت حال نکردم وقتی توی جمع پسرونه دختری وارد میشه لحن صحبت ها تغییر میکنه و باصطلاح مودبانه میشه . طرفی که تاحالا داشت کسوشر قرقره میکرد و از جنده ای که دیشب اتو زده بود تعریف میکرد یه دفعه شکسپیر میرفت تو جلدش . دلیل احمقانه ی این تغییر لحن هم معمولا این هست که آدم باس جلو دخترها مودب باشه . به نظر من این بیشتر دورویی هست تا رعایت ادب . حتی اگه دورویی هم نباشه ، یه جور نگاه جنسیتی ه .
توی نت هویت اصلی خیلی از اشخاص مجازی مشخص نیست و راحت تر میشه چفت دهن رو وا کرد . صرف نظر از این جنبه ، سعی ام بر این بوده چیزهایی رو که می نویسم بیشتر با لحن صحبت هام مطابقت داشته باشه . اکانت توییتر من که دوباره کار میکنم باهاش ، یه نمونه از این موارد هست . یا همینطور وبلاگ من در وردپرس .
تناقضاتی که روزانه مشاهده میکنیم وحشتناک تر از این مثالی هست که زدم . این دورویی ای که پشت تعارف هامون پنهان می کنیم . فکر میکنم این یکی از برجسته ترین مشخصه های ایرانی امروز باشه .
پی نوشت : اومدم مطلب رو آپ کنم این پست از وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه برخوردم . جالبه . خیلی دوست داشتم که بدونم تعارف توی کشورها و فرهنگ های دیگه وجود داره یا نه . و اگر وجود داره به چه شکلی هست .
برادر ،
جنگ ،
بوی نوی صفحه ی شطرنج
نمی دهد
غروب بهاری ،
من و سایه ام تنها ....
با ساعتی که نبض سکوت را برایمان می گیرد
آدم گاهی شروع نشده تمام می شود
عجب خایه ای داشت شیطان
مبارک باشد ... یک سال دیگر دور خود چرخیدیم
امیدوارم در سال جدید سر به تن هیچ کدومتون نباشه
در ردیف جلو نشست. در بسته شد . کوهها و سنگ ها و چند درخت . دیگر به انتهای اتوبوس رسیده بود . چمدانش را برداشت و از در عقب بیرون رفت . پیر شده بود .
کدامین بهار ،
خواهد شکافت جوانه ای ،
غلاف ضمخت دلم را
بهار در راه ،
در دلم گیر کرده ،
زمستان ... پایش
شاید همین امسال ، همین سال لب گور ... ما را با خود ببرد ...
براستی آیا موج چنین خروشان می بود ، اگر دریا پشتش نبود ؟
دچار شریعتی ام که از من گریزان است
با این سرعتی که ابرها می گذرند ، احتمالا کسی از من تشنه تر است .
چه بی بخارند ، این ابرهای سفید
هزاران بار زاده شدم ، از آمیزش درد و سکوت
در این فصل که بوته ها می شکفند ، تنهایی من نیز گل کرده
من گرفتار توالی ظلماتم
اگر درون زندانی بودم ، بهتر از اینحال که درونم زندانی باشد
عمری پشت به خورشید ، خواسته ام از سایه ام بگریزم ... چه سایه ی سنگینی ...