December 31, 2007
.

گرم ... دور گردنم
جاي دستانت
شالي بباف برايم



هدي   :   آره منم قبول دارم كه "خيلي از آدما خوب حرف مي زنن اما خب ته دلشونو كه نميشه فهميد " و آدمايي هم هستن كه خودشون اون حرفا شدن...اينا واقعيته...اما بايد بالاخره يه جوري بشه...ته اين قصه رو مي گم.......و اينو خوب مي دونم كه توي اين رابطه و ته اون قرار نبوده و نيست كه هيچ اجباري در كار باشه كه اگر باشه همه چيز زير سوال مي ره...حتي خوبي ها........و اين كه همون قدري كه براي خودم فردايي رو مي خوام كه چشمم و دلم بهش روشن باشه براي تو هم مي خوام......مي دوني .حكايت من و تو حكايت دو تا آدمي شده كه هر شب به ماه زل مي زنن و ته نگاهشون روي ماه به هم مي رسه !دلم مي خواد به هم و دستاي هم كمك كنيم تا ته اين قصه رو بنويسم...
هدي   :   شرمنده...اين آخري بنويسيم بود نه بنويسم.
Comments :