December 27, 2007
.

مترسکی در باغ زندگی
من ...
حتی بی یک گنجشک



هدي   :   يه وقتايي وجود يه نفر.نگاه يه نفر لازمه تا آدم يادش بياد چي دوست داشته...دارم به اين فكر مي كنم كه اگه آينه ها يا صداقت و نگاه هاي آدمايي كه مثل آينه مي مونن تكرار نشه چي ميشه ؟!...نمي دونم... اما براي من اگه تكرار نمي شد شايد تموم مي شدم و از ياد خودم مي رفتم...لحظه هايي به خاطر داشتن اين نگاه ها و سايه ها از شوق تا آخر دنيا مي رم...مي فهمي كه چي مي گم...؟
حمیدرضا   :   به یادگار کامنتی گذاشتیم. به تاریخ اولین جمعه زمستان سال 86.
نگار   :   باید گنجشک باشی در باغ زندگی یک مترسک دیگه لابد ... تو شعور باغ زندگی رو می فهمی ... و این خوب است ... نه شاید برای تو ! برای من که خیالم راحت باشه که علامت سئوال ها تنها سهم من نیست ... می دونی ! من از تنهایی نفهمیدن بیشتر می ترسم تا از چند تایی نفهمیدن ... مشکل هم همون ترس هست !
Comments :