December 11, 2007
. و روزی انسان آموخت که از دهان جز بوسه حرف نیز بر می آید
و این آغازی بر پایان راستی بود
زهره : بی نهایت زیبا بود...
هدي : راستی هایی که پشتش دروغ های بزرگه...
و فرصتی که به روحمون می دیم که با حرف لب ها و زبان رو کمک کنه حرف هایی که توشون یکی واقعا صدای صدا باشه و دیگری گوش ِ گوش و هر دو....اونجاست که دیگه راستی ِاین حرف ها و احساس ها در اعماق دل آدم نفوذ می کنه...و چقدر ارتفاع این لحظه ها و شروع این حرکت دوست داشتنی و زیباست...
hiva : زيبا و بى نظير بود.
هدي : دیشب پابرهنه و بی هوا رو امتداد ردی که گفتی روی خاک به راه افتادم...راه رفتم...راه رفتم...راه رفتم....یاد حرف یه دوست می افتم : " باید به بعضی حس ها آب و آفتاب داد تا بزرگ بشن...تا همه ی من بشن ...تا همه تو بشن...اگر باید که بشن!......".
و این که وجود هر آدمی تا یه جاهایی هستی رو از خودش تراوش می کنه ...! مزه مزه کردن حقیقت این جمله رو خیلی دوست دارم...
: .....
... : نوشته های «آواره بدون سایه اش»؟
