September 30, 2007
. بالهايش
كبوتر در آسمان
هفت و هشت
![]()
بالهايش
كبوتر در آسمان
هفت و هشت
بالهايم براي ديوار
لكاته اي زير باران
چه بي دريغ
هر دو
...
آنروز كه ديدمت ، دو گنجشك در چشمانت پر ميزد . امروز اما دو طفل مسلول ... .
چطور آسوده بشينم ، مني كه لبخند كودكانه ات در ذهنم حك شده ، و ميدونم الان سخت بزرگ شده اي ...
براي اينكه دوست داشتنت رو فراموش كنم ، دوست داشتن رو از ياد برده ام ....
پ ن : چيزهايي كه ارزش فكر كردن دارند ، حرف زدن ارزششون رو نداره .
غم ، شده كليشه زندگي . آيا شادي ميتونه در كمتر از يك لحظه عمر كنه ؟ چيزي مثل گذر يك شهاب سنگ توي آسمان تاريك . شايد ...
شايد ....