حتي چيزهاي كوچكي كه ميخام بهشون دل خوش كنم خراب ميشن . فلاكت در تمام زندگي من منتشر شده . حتي افكارم و روحم رو تسخير كرده .
دهانم خزه بسته ...
![]()
نفس گلويم را خراش مي دهد و بي مهابا در جانم شعله مي افكند . نشسته ام در اين نيمه شب تابستاني به انتظار باران . مي دانم نخواهد آمد . اما در خيالش تن مي سپارم . امشب ... امشب ..... به انتظار گرگ و ميشم .
تا گرگ و ميش رخت كشند به اين ديار ، در زمان سفر خواهم كرد . به سالي قبل ، همين روزها .... آري .... زير همين آسمان دژخيم ، من در چه خلسه اي بودم ...... روزهاي خوش نيامده رفتند و مرا در اندوهي بي پايان فرو بردند . تراژدي نافرجام .... اين يعني چه ؟؟؟ نميدانم .....
فاخته اي مي نالد همين نزديكي . فصل زنجره ها رو به اتمام است . تابستان در سراشيبي .
يادم مي آيد سالي قبل ، در يك گرگ و ميش تابستان تولد خورشيد از پشت كوههاي ستبر را نقش كردم ، به نشان محبتم به كسي ...
امروز خورشيد جا ماند . خدا نگهدار فردا
باران ... مي آيد . آرام روي برگ هاي انجير .... مثل صداي برف روي سقف خانه . اي كاش خدا مي باريد .....
پ ن : خدا هم باريد .
پ ن : گرگ و ميش آمد و من را خواباند روي نازبالش صبح .
پ ن :تراژدي نافرجام از تراژدي هم درد ناك تره ...
قهوه را مي توان سرد خورد ، حتي تلخ ... بي شكر و حتي شير ... اما با تو .
می خواهم انگوری باشم در دهان مرد کشاورز .
من دیشب خدا را دیدم که پشت چپر با کودکان قائم باشک بازی میکرد .
پ ن :خدایی که دیگه هیچ وقت نمیشه پیداش کرد ... خیلی بلاس :)
زنجره سکوت میکند ، من به اوج می روم . گوش هایم فقط نور می شنود . نگاهم کش می رود و من فوران میکنم .
نترس ... من مرده ام .
اینجا پل ها بیشتر به چشم میان تا ماشین ها .
*نوشته هایی از پای تخت