July/08 June/08 May/08 April/08 March/08 February/08 January/08 December/07 November/07 October/07 September/07 August/07 July/07 June/07 May/07 April/07 March/07



 

 

 

 

June 29, 2007
.

بی اختیار راه میروم . مادرم در کاناپه پیدا نیست . زنجره ها برای آفتاب میخوانند . من چرا برای آفتاب نخوانم؟... ای که آسمان تابستان را به آرامی می پیمایی ، جرعه ای آب ؟....
... باشد . ممنون . همگی خوبند . سلامت باشی . آن پایین ها که رفتی سلامم را به هادس برسان و بگو خواهم آمد ، سر وقتش. ممنونم ....
چه آفتاب مهربانی . از فردا ، هر روز برایش خواهم خواند .

  
June 28, 2007
.

یک روز خوش تابستانی ...

بخیه دست راستم رو کشیدم امروز . هنوز جوش نخورده بود و دوباره پانسمان شده . جای واکسن کزاز روی بازوی چپم سوز میکنه . دهانم آفت زده و چند روزه به سختی چیزی میخورم . زانو و قوزک پای راستم درد میکنه ، به علاوه پنجه ی پای چپ . نصف صورتم زخمی هست. بینی ام ضرب دیده . سرم درد میکنه . چشم هام تار هستند . توی کمرم حسی مثل شکستن دارم . معده ام درد میکنه از گرسنگی . الان هم توی فکرم سعی میکنم بقیه اعضای بدنم رو به یاد بیارم . گفتم فکرم ..... فکرم چرت میبافه. روحم هم سوراخ شده و باد میده .

فقط یه مقدمه کم داشت . وگرنه انشا بیست میشدم .

  
June 26, 2007
.

نگاهت را بردار و برو ....

June 24, 2007
.

دکتر جوان سرنگ رو توی بریدگی فرو کرد تا ماده ی بی حسی رو تزریق کنه . سرم رو به طرف دیگه برگردوندم و لکه های دیوار رو نگاه میکردم و از گلو آوایی میدادم تا سوز رو حس نکنم . دکتر که گویی دستی هم در باغبانی داشت ، در مورد نگهداری نهال صحبت میکرد ...
... البته به تجربه بهم ثابت شده که اگر به چیزی خیلی برسی ، نتیجه ای بهت نمیده .....
حرفی که بیشتر از سوزن سرنگ در جانم میرفت و حس بدبختی رو توی روحم منتشر میکرد .


  
June 20, 2007
.

در تاریکی نشسته ام . به جلو خم شده ام و زمین را مینگرم ، بی آنکه زمین را بنگرم . دست هایم را در هم گره کرده ام . با دست هایم بازی میکنم ، گویی میخواهم آرامشم را نشان دهم . نگاهم صلب است . چشمانم را به روشنی آنطرفتر می اندازم . دست هایم به هم فشرده میشود . کسی قرار بود برایم مشتی نور بیاورد .
نه .... قراری بین ما نبود . شاید هم بود .اما مهم نیست . مهم این است که گویی قراری نبود . هنوز زمین تیره است و شیارهای نمناکش جای خرخاکی هاست . من دیوانه شده ام ؟ شاید . شاید تاثیر کورن فلکس هاییست که هیچ وقت نخورده ام . شاید هم سکون غروب مسخم کرده است . باد نمی آید و برگ ها تنهایند ، در عین ها بودن .
زمین خواب های تیره میبیند و من هنوز غرق گذشته ام و میدانم تا ابد این زمین تیره خواهد ماند . نورها چشمم را میزنند . خورشید تکرار ، زمستانیست . پاهایم را جابجا میکنم . عنکبوتی بی خانمان میشود . و دوباره شروع به تنیدن میکند . ببخشید عنکبوت .
برمیخیزم . نشانی از نور نیست تا پی بگیرمش . سهمم از نور را به کوری میبخشم و کورمال راهی دیگر میکشم ....

June 15, 2007
.

..............

حذف!!

  
June 12, 2007
.

روزها میگذرند . بدون اینکه من بخام . همیشه اینطور بوده . روز و شب خستگی و عذاب و جنون . یک گیوتین بهم احساس خوبی میده . نه برای سرم . برام لذت بخش هست وقتی فکر میکنم که یه گیوتین میتونه من رو از کمر دو نیم کنه . خستگی از رگ های سیاهم به فضا میرن و من میتونم آروم چند سالی بخوابم . شاید هم بیشتر . بدنم رو مورچه ها و کرم ها میخورند و نامم رو موریانه های زمان . یاد یک جمله از زبرمرد میفتم ؛ اگر خدایی وجود داشت ، من چطور میتونستم تحمل کنم که خدا نباشم .
جنون رو توی سینه ام پنهان کردم . روزی سینه ام رو خواهند درید ، بلورهای دودی رنگش .

  
June 4, 2007
.

چند کلامی مینوسم . به فکر میرم .... فشاری روی سینه ام احساس میکنم . نوشته ها رو پاک میکنم . و دوباره توی هجوم افکار تنها می مونم . میشه چیزی نوشت ؟ میشه چیزی گفت ؟ نه ... حق داری سکوت کنی . این حق رو داری ، مطمئن باش . شاید هم تنها حقی باشه که داری . سرت رو از روی زمین بردار . بالا رو نگاه کن ، و ببین چه خواستی . اگر تو از دیدن شرایط ناراحت میشی مطمئن باش وضع من بدتر هست . گرچه نمیشه به چیزی مطمئن بود ...
گاهی اوقات فکر میکنم وظایف سخت تری برات به وجود بیاد در آینده . آینده ای نه چندان دور . گاهی مسئولیت ها بازه زمانی ندارند . حداقل برای من و تویی که اینطور فکر میکنیم . روزهایی که مجبور خواهی بود خودت نباشی ، افکارت ، اعتقادت . اگه این احساس دوست داشتن ، در این شرایط برات مسخره نبود و بهش حساس نبودی ، الان وجود داشت . و تو خرتر از الانت کنج اتاقت چمباتمه میزدی و ..... . خلع سلاح شدی . واسه چی زور میزنی . نه وایسا ... یه حرف دیگه بود ..... چرا رها نمیکنی .... به چی چسبیدی .... تا کی میخواهی اینطور ادامه بدی ...
با تو ام ... برو .....
اشتباهاتت .... نمیدونم ... نمی تونم ... نمیتونم بگم چقدر هست . اما اونطوری هست که خودت هم میدونی قابل جبران نیست . احساس مسئولیت که میدونی چیه ... متاسفم برات . کاری از من هم بر نمیاد ، جز اینکه با تو سکوت کنم . برای تمام چیزهایی که میدونیم ، سکوت میکنم ...

  
June 2, 2007
.شطحیات

حتی با زندگی هم باید جنگید . میشه باهاش کنار اومد . گاهی اینقدر خسته میشم که میگم بیخیال . تسلیم . اما زندگی ارزشش رو نداره که آدم باهاش کنار بیاد . چیزهای مهمتری هم هستند . مثل خودم آدم . صبح که از خواب بیدار شدم ،پای رو شویی یه چیزی تو ذهنم روشن شد . روشن شد که روح در در پی نابودی جسم هست . این با چیزی که قبلا از حرفهای پدر برداشت میکردم فرق میکنه . یعنی جسم از روح مقدس تر هست ؟ یا اصلا چیز مقدسی وجود نداره . اما می دونم روح میخاد جسم رو نابود کنه . فکر میکنم روح آدم مقدم بر جسم هست ، توی وجودش . یعنی این روح آدم هست که قسمت بیشتری از یک نفر رو تشکیل میده . این یعنی آدم در پی نابودی جسم خودش هست . چرا ؟ لذات رو جسم ما نمیبره . این روح هست که به واسطه جسم از اطراف خودش لذت میبره . واقعا روح بدون جسم به دنیای آدم ها راهی نداره . چرا روح در پی نابود کردن جسم هست . شاید این اتفاقی و یا بطور مستقیم خواسته ی روح نباشه . شاید ... . شاید هم روح داره یه تیر میزنه و چند تا نشون . اصلا با نابودی جسم روح چه چیزی بدست میاره ؟ آزاد میشه ؟ شاید . روح نا امید هست . اعتماد ی به خودش نداره . شاید برای این هست که به جسم ضربه میزنه . روح نابالغ هست . روح احساس هست و جسم عقل ...

  
June 1, 2007
.

یاد اولین جمله تولستوی تو کتاب آناکارنینا میفتم ؛ همه ی خوشبخت ها شبیه هم هستند اما بد بختی اشکل مختلفی داره . یاد شامه ی احمقم میفتم که وقتی یه چیز نکبت بار رو پیش بینی میکنه سر وقتش و به همون صورت اتفاق میفته ، اما چیزهای خوب رو فقط باد میبره . یاد اون ترانه ای میفتم که همش میخوندم . یاد این میفتم که چقدر برام روشن بود همه چیز . یاد زندگی ای که شاید تو یه روز بهاری خیلی سال پیش مسیرش عوض شد . یاد تنهایی ها ، غم ها ، افکار . یاد دنیای کوچک خودم . یاد روحی میفتم که درونش چه چیزهایی بود و چه شد . یاد بند هایی که اسیرم کردند . یاد زخم های مزمن . یاد تابستان های خفقان و کتابخانه ی تاریک پدرم . یاد بی حوصلگی من . یاد داشته ها و نداشته های یک نسل سوخته . یاد چیزی که به ما یاد دادند باشیم . یاد بیهدگی و بیهدگی و بیهدگی
به مهره های شطرنج فکر میکنم . زندگی یک بار- بازی کردن شطرنج هست . چیزهایی توی ضمیرم روشن هست . اینکه یک چیزهایی هست برای فهمیدن . اینکه هر کسی برای زندگی سر جای خودش آفریده شده . اینکه آدم ها یکتا هستند . اینکه اتفاقات بی دلیل نیستند . به خورشیدی که هر عین تکراری بودن ، با انحنای دیگه ای ظهور میکنه . به این فکر میکنم که به صفر رسیدم . به خداحافظی با خیلی چیزها و کس ها فکر میکنم . به نقاب چهره ام . به سمی ترین زهر ها فکر میکنم .
...
فعلا