May 21, 2007
.

بی تفاوتی بزرگترین دردی هست که الان احساس میکنم . چیزی برام مهم نیست . برام فرقی نمیکنه که چه کسی چی گفت یا چه کرد . بیخیال ..... که چی بشه . بیخیال اتفاقات گذشته ام . خیلی هاش . چه شد .... بعد از دندون درد و معده درد ، بی تفاوتی بدترین دردی هست که میشناسم .
این اوقات خیلی فکر میکنم که اصلا چرا من اینجارو خواستم درست کنم . شاید خواستم جایی باشه که بنویسم . خب من همون موقع که همچین چیزی رو خواستم جاهایی رو داشم برای نوشتن . جاهایی که بیشتر راضیم میکرد . بعضی اوقات فکر میکنم اینجارو ساختم که توش سکوت کنم . اما تو دستشویی هم میشد سکوت کرد . حتی بهتر از اینجا . شاید هم برای یه چیزهای دیگه ای اینجارو خواستم . اما مثلا چه چیزهایی ..... چیزهایی که وقتی به ذهنم رسید که دکترم در مورد روانپریشی ام به نتایجی رسیده بود ، بس عظیم . فکر میکنم اینجارو درست کردم که اولا تنها نباشم ، یعنی خودم باشم که حرفهای خودم رو بخونم . بعدش هم اینکه چیزهایی بنویسم که جلوی سرعت پریشانی روانم رو بگیرم .
گاهی لبخند میزنم الکی . در همون حین میگم عجب خری هستما ... احتمالا برای جبران غصه هاست که گاهی مثل حیوانات نجیب لبخند رو حواله بناگوشم میکنم . اما واقعا مسائل خنده داری توی زندگی من وجود دارند که بهشون لبخند بزنم ، یا حتی بخندم بهشون . تا این حد !
داشتم به اما و اگر ها فکر میکردم . یعنی غیر عاقلانه هست ، اما .... امایی وجود نداره . غیر عاقلانه هست . این هم ادامه ی همون افکار مزخرف کودکی هست . واقعیت این هست که اگه آدم توانایی اش رو داشته باشه خیلی از بلاهایی که سرش میان براش مفید هستند . حداقل چیزهایی میفهمه و خر از دنیا رفع زحمت نمیکنه . گفتم اگه آدم توانایی اش رو داشته باشه . اما گاهی زندگی چشمهاشو میبنده و همینطوری میخاد به آدم درسهایی بده که شاید هیچ وقت فرصت نشه ازشون استفاده کرد . اصلا من به چی میگم زندگی ، یا دنیا ، یا خدا .... احتمال خیلی نزدیک و اولین احتمالی که به ذهن میرسه اینه که زندگی و دنیا همون خدایی هستند که وقتی جرات نداریم به خدا فحش بدیم ، اینهارو علم میکنیم تا دهنمون رو باهاشون تر کنیم . اصلا چرا باس فحش بدیم . شاید واسه اینکه دنیا خیلی بی رحم و شاید هم مسخره هست . و ما هفت پشتش رو به هم پیوند میدیم . اما واقعا واقعا اینها کار دنیا نیست . یعنی دنیا یعنی چی . یعنی مجموعه ای از خیلی چیزهای دیگه . مجموعه ها شخصیت ندارند . حداقل اینقدر هفت رنگ هاشون شخصیت ندارند . من که معنی دنیا رو نمیفهمم . خیلی چیزهای دیگه رو هم روش . تنها چیزی که الان میفهمم اینه که هیچی هیچ فرقی نمیکنه . گور بابای همه چیز . ما باس بریم تو صف رحمت . من که حال ندارم سر صبحی ناشتا برم صف وایسم . از زنبیل گذاشتن و این کلک ها خوشم نمیاد . به قول حافظ وقتی داشتند نون پنیر رو تقسیم میکردن ما ابسنت بودیم . یادش بخیر . قبلا ها چقدر کتاب میخوندم . اههههههههه ! چه کتاب هایی خوندم که یادم نیست الان . اما از همه باحال ترشون کتاب کریم شیره ای بود و کاریکاتور های مرد امروز . میگم این محمد مسعود هم الکی ماتحت خودش رو به باد ندادا ... بیچاره تو بیست و دو بهمن سال بیست و شش بود که ترور شد . یادش بخیر . چه دورانی داشتیم اون زمان . یاد گذشته ها افتادم و نوستالوژی ها زنده شده ند . به قول ادیسه که میگفت اول خدا یه چیز رو آفرید و بعدش یه چیز دیگه که یادم نیست و بعد هم نوستالوژی رو آفرید . البت فکر میکنم منظورش غربت بود نه این نوستالوژی که منظور منه . شاید هم اصلا یکی دیگه گفته جای ادیسه که یه نفری که ممکنه خدا هم نباشه یه کاری کرده که ممکنه آفریدن هم نباشه که اولیش ....

قد یه سال آپ کردم ! تا سال دیگه



afshinm   :   ............ تازه عادت کردم به نوشته هات نذاری بری ننویسی.
مریم بانو   :   من از کل اینجا خوشم اومد ..یعنی منم روان پریشم !! یعنی چی تا سال دیگه !!
hesam   :   فصل مرگ است!
sara   :   piss on the world; that's all
zahra   :   سلام دوست من.. متنتو خوندم.هچی ندارم بگم.سکوت مطلق.... فقط خواهش می کنم بازم آپ کن.سال دیگه نه.خیلی زود. مواظب خودت باش.خیلی زیاد.
Comments :