July/08 June/08 May/08 April/08 March/08 February/08 January/08 December/07 November/07 October/07 September/07 August/07 July/07 June/07 May/07 April/07 March/07



 

 

 

 

April 28, 2007
.

هزینه زیادی پرداختم تا فهمیدم که زمان هم مثل آدمها میره و برگشتی نداره .

  
April 27, 2007
.

به جنگ می روم . بدون سپر و حتی تن پوش . هنوز بادمی آید و شاخه ها را می رقصاند . دشت وسیع است و چمن ها خاکستری . من به جنگ میروم . بدون سپر و حتی تن پوش . هنوز باد می آید و در گوشم می پیچد . سوار اسب پلاستیکی ام میشوم و شمشیر چوبی ام را در دست میگیرم . من به جنگ می روم . باد می آید و هنوز دشت وسیع است و خالی . اسبم سرش را کج میکند و مبهوت نگاهم میکند . با نگاه دلیرانه ای میفهمانم چیزهایی هست که نمیداند . دشت خالی است و باد چمن ها را شانه میکند . آنقدر باد می آید که من پیر میشوم . اسبم چرخ هایش میشکند و شمشیرم را موریانه ی زمان به یغما میبرد . هنوز باد می آید و موهایم را با خود میبرد .

شاید فردا باد نیاید .

  
April 25, 2007
.

جلوی مانیتور نشستم و با خودم میگم یه چیزی بنویسم . اصلا حرفم نمیاد . این روزها خیلی خسته ام . کمی از نت دور شدم . راستش یه کم که نه ، کمی بیشتر ، حالم از نت گرفته شده . کارها اصلا خوب پیش نمیره و ناراحتم واسه همین . روزها هم میگذره . واسه اینکه بعدا یادم بمونه ، به سختی هم میگذره . کار شدید و شدت افکار . کمی عقلم رو از دست دادم . باید بیشتر حواسم رو جمع کنم . خصوصا دست و پام با هم پنالتی میزنند . شاید از خستگی باشه ، اما نمیشه بخش عصبی اش رو هم نادیده گرفت . به خصوص که رگه های جنون هم توش دیده میشه . اصولا دوباره باید برو تو قرنطینه . نمیدونم چرا یادم میره قرنطینه رو و دوباره بر میخورم . اونهم بطور مسخره ای . حالم بهم خورد از یادآوریش ...
چشمم که به آخرین جمله بالا خورد ، یاد اسمی افتادم که کنار جیب یکی از مشتری ها دوخته شده بود امروز . وقتی که کتش رو کنار زده بود . و یاد تبلیغ هایی که از این مارک توی جاده دیدم . حتی سر کوچه یکی از دوستهام هم یادم هست تبلیغش بود که نشون من بود وقتی که دانشجو بودم تا پیاده بشم اونجا . الان یادم اومد که نزدیکی ها ما هم مشغول ساختن یه فروشگاه هست . و یاد یه سفر افتادم . یاد حرفهایی که زده میشد و حرفهایی که همسفرم میزد . الان این بحث به هندوستان میرسه احتمالا . بسه دیگه .
نمیدونم کی درگیری هام با خودم تموم میشه . همش با خودم بحث میکنم . خودم رو جای طرف مقابل میزارم و حرفهارو سبک سنگین میکنم . امروز ظهری حالم خیلی بد شده بود . احساس شکست آزارم میداد . واقعیت تلخی هست . نمیشه نادیده گرفتش . فقط تسکین درد یه زخم هست . زخمی که چرک میکنه به زودی . چند روزی یه ویدئو دانلود کردم از amy winehouse . و همینطور میبینم یا گوش میدمش . کمی اذیتم میکنه . اما گوش میدمش . خیلی خسته ام و خواب دارم . هنوز علاقه خاصی به اینجا پیدا نکردم . ما اولین نسل هستیم که زندگی مجازی رو تجربه میکنیم . همین .

پ ن : نوشته هایی از سر بی حرفی .همینطوری . این خاطرات منو آزار میدن . همین .

  
April 21, 2007
.

شهزاده ی خردسالی من ....هنوز هوای بازی هامان ، زیر درخت بید خانه ی آباییت در دهانم جاریست . گفته بودمت که خواب های کودکی ام بوده ای؟ خواب هایی به طعم سیب سبز چشمانت ... . بعد سالها امروز در کنار هم ایستادیم و نگاهمان را به موازات هم به دیوار دوختیم . روحم در پرستش تنت بود و نگاهت را می فهمید . دریغ ... در هم تنیدنمان هم مرحم جداییمان نیست ....

  
April 20, 2007
.

خوش به حال کسی که وقت مرگ کسی رو نداره براش گریه کنه ...


  
April 19, 2007
.

- بودن یا نبودن ، مسئله اینست ...
- چگونه بودن ، مسئله این است .
- ...


پ ن: شاید هم اصلامسئله ای در کار نباشد .

  
April 17, 2007
.

گوشه های تاریک چه دلتنگند . و در عین کنجی ، بی بعدند . پنجره ها ساده ، مثل قاب روی دیوار . باد می آید و ابرها در تکاپو هستند . قائم باشک مهتاب و ابرها و زمین تیره ، من و دستانم . درختان در عین بی برگی سنگین اند ، مثل سرب تیره . لرزش زه ، ارتعاش افکار روی یک ایوان بلند ، زیر نور کم و بیش مهتاب . هزاران بلبل در بالا ، که نور را آواز میکنند . سینه ام سوراخ است و در آن هوای خنکی جریان دارد ، خنک و تیز ... جیر جیر میز چوبی زیر آرنج هایم ...گوشم تیز شد . آوایی از دور فاصله ها را می پیماید و گرد شده و مبهم در سرم میپیچد ..... من چه تنهایم ......


پ ن : و نمودار زمان ، در امتداد نگاه خدا بود ...

  
April 14, 2007
.

اي کاش باران بر دلهامان ميباريد ...

  
April 13, 2007
.

باران

در قلبشان خورشید

سرد روی صورتم

  
April 12, 2007
.پوتین

امروز یکی از پوتینهامو تمیز میکردم بزارم واسه پاییز . برش گردوندم و یه تیکه سنگ از توش افتاد . با خودم گفتم احتمالا این همون سنگه هست که پاییز وقتی پوتین را در آوردم از تو کمد و پوشیدم ، دیدم یه چیزی پام رو اذیت میکنه . بالاخره امروز درش آوردم ! امیدوارم تا پاییز دیگه چیزی توش نیفته . چون مجبور میشم 6 ماه تحملش کنم ....

  
April 10, 2007
....

بیرون بارون میاد . اما توی خونه خبری نیست. دل من گرفته . دیشب حالم خوب نبود . هنوز هم نیست . مثل همیشه ی زندگی .

  
April 10, 2007
.کارگر

کارگر را بده دست من
قانون کار را هم
من هم اقتصاد کشور را متحول میکنم .
به جون تو .

پ ن : بدتر از کارگر گشاد و احمق ، کارفرمای بی عقل و بی عرضه هست .
پ ن : کارگر باید کار کنه تا ثروت به وجود بیاد .
پ ن : کارگر را همیشه باید گرسنه نگه داشت .
پ ن : کارگر برای کار کردن آفریده شده .
پ ن :.....

  
April 6, 2007
.طلوع ......

نخواهم دیدش . میدانم ....

سلامم رو به خورشید برسون و بگو خیلی دوست داشت که یه روز .....

  
April 6, 2007
.

ای کاش خدا میفهمید . میفهمید که آدم ها کی به انتهای خط میرسند .


......

  
April 6, 2007
.

بی اندازه لمسم ....

  
April 4, 2007
.سفت

دیگر ابعاد انسانی مفهومی برایم ندارند

من یک ماشین هستم

یک ماشین

...

پ ن : دو ماه پیش نوشتم . داشتم مطالب دو ماه پیش خودم را میخوندم . حال خودم را .... دلم واسه خودم سوخت .... همین .

  
April 4, 2007
.ترس

زیر نور مهتاب ، باد سردی پی برگ ها میگشت ....

  
April 2, 2007
.مشکل

واسه حل مشکل بین من و تو .... دستمال کاغذی سه برگ چشمک هم کافی نیست ..

  
April 1, 2007
.هیچی

لحظه هام را پرواز میدم . سوار نت ها میکنم و میزارم گشتی بزنند . اما گاهی بغض گلوم را میگیره و جلوم وایمیسه .یه جور گول زدن هست ، اما واسه خودم یه دنیای کوچیک درست کردم با قوانین خاص خودش . تو این دنیا من حقی ندارم . حالم خوب نیست

  
April 1, 2007
.تلخ

زیر تخت ، معجونیست که صدایم میکند
مرا به خویش می خواند
در تلخی اش فرو میروم و لحظاتم را دود میکنم
آه تلخینه ی من ...
رهایم کن از خاطراتم ... مرا طاقتی نیست
دیگر نفس هایم را شوقی نیست
دیگر مرا خدایی نیست
دیگر .....

چشم های درونم یک چهار راه را می نگرند . من مرگ می خواهم .... مرگ
چه تنهایم ....