خواب دنیای عجیبیه . همینطور که دنیای بیرون را میشناسم ، دنیای خواب را هم . و عجیب تر اینکه میشه احساس کرد که اینجا همون رودخانه هست که چند هزار سال گذشته ازش و اون رودخونه ای که یه موقعی توی خواب میدیدم ، اینقدری مسیر را شسته که این دره را به وجود آورده . و حتی وقتی میخام به کسی آدرس بدم که از کدوم طرف بره ، گیر میکنم که کدوم مسیرش خطرناک هست واسه مسیر برگشت و دوراهی های زیادی داره . شاید این همون حوض افسانه ای چینی بود که ماهی ها بالاش پرواز میکردند و یه شب کودکی توی خواب دیدم .... و بعد تبدیل به این رود خونه و دریاچه زیباش شد که من چندین بار سعی کردم که بهش برسم ولی وقتی بهش رسیدم یادم اومد که واسه مسیر برگشت راه خطرناکی در پیش دارم ..... شاید هم اینجا نزدیک همون جایی بود که توی اون شب کذایی خوابش را دیدم ..... وقتی اون پسر ازم خواست باهاش برم و یه جایی را بهش نشون بدم و من با اکراه قبول کردم و وقتی تو خواب از ترس پریدم اون اتفاق کذایی توی زندگیم افتاد ......
یه حوض رویایی زیبا که روزی یک رودخونه زیبا بزرگ شده بود با یه دریاچه ، الان تبدیل به یک دره وسیع شده بود که میتونستم کیلومترهاش را ببینم . و دیواری که یکباره به جلو میاد و میخاد همه چیز را له کنه . چه دیوار نوئی .... این دیوار یعنی چی ... شیاد خودم ساختمش .... و شاید زندگی خودم هست . نمیدونم ....
پ ن : دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم ، اما برای بدست آوردن چرا ...
چه شب های مسخره ای رو دارم میگذرونم . به یاد گذشته افتادم . خصوصا شب ها . شب هایی را که با دوستانم گذروندم و چه حس نوستالوژیک خاصی .... سفر را دوست دارم . خصوصا شب هاش رو . شب هاش توی روحم رسوخ میکنند . شب ... جاده ... ماشین و موسیقی .Chriss Norman دارم گوش میدم . چه حالی میده توی این تنهایی شب . چه صدایی . خدای من .... خدای من ..... ای کاش امشب جاده ها را طی میکردم و گوش میدادم این ترانه هارو . و اشک میریختم تمام راه . پیچ هارا طی میکردم و دشت ها را هم . وقتی باد سبزه های خیالم را شونه میزد از وسطشون میگذشتم .
من رو بال نت ها سوارم ...... چیزی جز همین ترانه ها ندارم .....
دوباره مریض شدم و ضعیف تر . چند روز هست که توی اتاقم خوابم . امروز میرم دکتر . تابحال حوصله نداشتم برم . دیشب فهمیدم یکی قالب سایت را کپی کرده .... و همینطور یکی از مطالب رو .... نمیدونم چی بگم . دیگه کار ما گذشته از اینکه برای این چیزها بخام ناراحت بشم . نوش جونت دزد عزیز . گوشت بشه به تنت !
اینجا لحظه نگاشت هام ! را ثبت میکنم . همه اش احساس رخوت هست . پوچی ... کسالت و شاید هم مرگ . مرگ ... نمیدونم بعد از مرگ در کدامین دنیا سیلان خواهم داشت ...
اگر به چیزی برخوردی که فایده ای نداشت ، سعی کن براش فایده ای پیدا کنی .( که اگر فایده ای نداشت ، وجود هم نداشت .)
دیشب برای یک نفر بالا آوردم این جمله رو ، واسه تاثیرگذاریش ، یه آرمسترانگ هم زدم تنگش ! گفت: بهش فکر میکنم !!
اما آخرش دیدم انگاری که واسه خر دارم یاسین میخونم ، گفتم برو بخواب . اصلاً به من چه ربطی داره زندگی دیگران که دخالت میکنم . توی زندگی خودم موندم و دارم دیگران را ارشاد میکنم . البته یاد یک جمله از نیچه میفتم و کمی آرومتر میشم . بهتره تمومش کنم همه چیزو .
باران فرصت خوبی هست ، برای فکر کردن .
برای غرق شدن
به موجودی فکر میکنم که وجود نداره
موجودی داره فکر میکنه که وجود نداره
موجودی داره کاری میکنه که فایده ای نداره
موجودی که فایده ای نداره
موجودی که وجود نداره
چرا ؟ حتی جوابش را هم نمیخام .
حالم داره بهم میخوره . اینجا یه کم بو تازگی میده . بوی رنگ و بتون وقتی میری یه خونه جدید . حتی وقتی میری موال ، آروم کارتو میکنی که تگری نزنی به دیفار . مثل این روزها میمونه که به مادرم میگه اتاقم را تمیز نکنه . وقتی میام باید مه چیزو بهم بزنم تا حالم سر جاش بیاد .
یک انرژی عظیمی در حال آماده شدن برای انفجار هست . گاهی میترسم
خودم را کیش و مات کردم .
بازی تموم شد . اما خونه ای نیست که برم . مادری نیست که مادری کنه و پدری نیست که پی جوی خستگی بشه . اتاقی نیست که توش آروم گرفت . سکوتی نیست که توش غرق شد . دستی نیست اشک ها را از رو گونه پاک کنه . و حتی دیگه اشکی نمونده . فقط موریانه های ذهن میخورند و جلو میرن . تا ذهنی هم وجود نداشته باشه .
صبح ، خورشید مثل دیروز طلوع کرد . و دیروز هم مثل روز قبلش . فقط ما دست هامون به پی چیزی میگرده تا از خودمون فرار کنیم .
کاشتم ؛
داشتم ؛
برنداشتم
.
خسته ام ، از تکرار این همه خستگی . دو بعدم دردناک هست . از خودم دارم فرار می کنم . من این روح و تن را نمیخام . من اینها نیستم . این فکر لعنتی را نمیشه افسار زد . در حوالی یک عصر بهاری ، دور خونه های روستایی و یک قبرستون میگرده . آخه اونجا چطوری رفتی .... با من نیستی ... مثل من با من ... و حتی مثل تن با من .
سیاه پوشیدم . دوست دارم بهش پناه ببرم . سیاه ...... که به سپیدی نمیشه پناه برد . توی سیاهی گم بشم .... توی یه هوای خنک و تاریک بی بعد .
خواهش میکنم ... نه ... درخت ها را رها کن ... سراغ اون جاها نرو .... من را بیش از این آزار نده ... کوچه ها .... همون کوچه ای که یک وقتی درخت ها سرپوشش بودند ... دیوارهای گلی و ته حیاط یک .... جایی که من اولین بار تصورت کردم . جایی که برام گفتی از خاطره ای . قدم ها یادم هست . کفش ها ، برگ های نارون و خدایی که هیچ وقت نبود .
و منی که برای نبود بوده شدم .
و چه ذهن آشفته ای .... به سرعت لذت ، مسیرهای گذشته را طی میکنه . لحظه ای توی یک صبح بهاری سفر هست و لحظه ای یک شب پاییزی سرد و غمناک را شیار میزنه . گاهی بهتر هست که هیچ احساسی وجود نداشته باشه . شاید احساسات قلابی باشند پوچ و بی ارزش . موجواتی را میشناسم که قوانین خودشون را دارند و خدایان خودشون رو . من هم اتاق خودم را دارم ، با یک تخت فلزی و یک بخاری که شب ها کنارش میخوابم و چند تا دیوار و شاید یک سقف .... یه محفظه ای که گاهی افکارم توش گیر میکنند و کمونه میکنند
سکوت ..... سکوت مطلق میخام ..... توش ذوب بشم ..... یک جایی که صدای قطره ها رو هم بشه شنید .... صدای ریزش آب از آبشار فرسنگ ها اونطرف تر رو ..... و زمینی نیست تا گرد نباشه ....